العلامة المجلسي

59

مجموعه رسائل اعتقادى ( فارسى )

زودى زايل گردد . پس جدم اين امر را به فال بد دانست ، و گفت به علما و كشيشان ، كه اين تخت را بار ديگر بر پا كنيد و چليپاها را جاهاى خود قرار دهيد ، و حاضر گردانيد برادر اين برگشته روزگار بد بخت را كه اين دختر را به او تزويج نمايم ، تا سعادت اين برادر دفع نحوست آن برادر بكند . پس چون چنين كردند و آن برادر ديگر را بر بالاى تخت بردند ، همين كه شروع به خواندن انجيل كردند همان حالت اولى روى نمود ، و نحوست اين برادر مثل نحوست آن برادر بود ، و سرّ اين كار را ندانستند كه اين از سعادت ديگر است نه از نحوست دو برادر . پس مردم متفرق شدند ، و جدّم غمناك به حرمسرا بازگشت ، و پرده‌هاى خجالت در آويخت . پس چون شب شد و به خواب رفتم در خواب ديدم كه حضرت مسيح و شمعون ، و جمعى از حواريّان در قصر جدّم جمع شدند ، و منبرى از نور نصب كردند كه از رفعت بر آسمان ، سربلندى مىنمود ، و در همان موضع تعبيه كردند كه جدّم تخت را گذاشته بود . پس حضرت رسالت پناه محمّدى - صلى الله عليه و آله - با وصى و دامادش على بن ابى طالب - عليه السلام - و جمعى از امامان فرزندان بزرگوار ايشان قصر را به نور قدوم خويش منور ساختند ، پس حضرت مسيح به قدم ادب به استقبال حضرت خاتم الانبياء شتافتند ، و دست در گردن مبارك آن حضرت در آورد . پس حضرت رسالت پناه - صلى اللّه عليه و آله فرمود كه يا روح الله ، آمده‌ام كه مليكه ، فرزند وصى تو شمعون را براى اين فرزند سعادتمند خود خواستگارى نمايم ، و اشاره فرمود به ماه برج امامت و خلافت امام حسن عسكرى - عليه السلام - ، فرزند آن كسى كه تو نامه اش را به من دادى . پس حضرت عيسى - عليه السّلام نظر افكند به سوى شمعون و گفت كه شرف دو جهانى به تو روى آورده ، پيوند كن رحم خود را به رحم آل محمّد - صلوات الله عليهم أجمعين - . شمعون گفت : قبول كردم ، پس همگى بر آن منبر برآمدند و حضرت رسول - صلى الله عليه و آله - خطبهء انشاء فرمود ، و با حضرت مسيح - عليه السلام - مرا به امام حسن عسكرى - عليه السلام - عقد بستند ، و فرزندان حضرت رسالت با